تبليغاتX
حرفهای تنهایی
حرفهای تنهایی
     
 

273

 

سکوت بیکران دشت

خبر از جسارت باران می دهد

نغمه پر طنین نسیم ، در گوش وحشی شهر

خبر از طغیان حوادث می دهد

و من در ترنم نگاه موج

به افق چشم دوخته ام

تو که با آمدنت حصار زمان را در هم می کوبی

و من در امتداد شفق تا بیکرانه عشق سفر می کنم

 

 
 
 

272

 

چند روز پیش وقتی بی حوصله چشم به ساعت دوخته بودم و در افکار خود سیر می کردم صدای زنگ تلفن به صدا در اومد شماره نا آشنا بود یکبار می خواستم جواب ندهم اما باز گفتم جواب بدم شاید . . . وقتی صدای پریسا رو شنیدم باورم نمیشد آخرین باری که با پریسا حرف زده بودم دو روز بعد از مراسم عروسیش بود از شنیدن صدای پریسا کلی خوشحال شدم خدا رو شکر از زندگیش راضی بود . بعد از خداحافظی با ش حرف زدم پرسیدم اگه گفتی الان با کی حرف زدم گفت چه میدونم من که علم غیب ندارم وقتی اصرار منو دید که حدس بزنه گفت حتما پریسا بود که اینقدر زوق زده شدی .عادت کردم هر مشکلی برام پیش میاد و یا هر چیزی که منو خوشحال یا ناراحت می کنه اول به او خبر بدم . دیروز بالاخره بعد از تقریبا" یکسال به دیدنش رفتم نه اون باورش شده بود نه من . هر چند بخاطر مشغله کاری و . . . زمان دیدارمون حتی به یک دقیقه هم نرسید اما باز شیرینی خاص خودشو داشت . وقتی برگشتم خونه احساس می کردم یک روز رو در رویا سپری کردم اما اون فکر می کرد خواب دیده و کاش این رویا و خواب اینقدر کوتاه نبود .

آرزو می کنم هرجا هستی سلامت باشی و  به تمام آرزوهای خوبت برسی .

 

 
 
 

271

هنوز باورم نشده .

مدتی بود خواب یکی از دوستامو میدیدم ولی جرات نمی کردم تلفن بزنم و حالشو بپرسم میدونستم استراحت مطلق هستش و نمی خواستم مزاحمش بشم و بدتر از همه می ترسیدم مثل سری قبل بلایی سر کوچولوش اومده باشه . اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره گوشی رو برداشتم و شماره منزلشون رو گرفتم نفسم در سینه حبس شده بود وقتی محمد ( شوهرش ) گوشی رو برداشت توان حرف زدن نداشتم با هر زحمتی بود سلام کردم و بعد از احوالپرسی وقتی گفتم ببخشید زهرا خانم هستش گفت نه خودتون که بهتر خبر دارید حالش زیاد خوب نیست خونه مادرشه وقتی گفت با دعای خیر شما دیگه چیزی به پایان انتظارشون نمونده و اگه خدا یاری کنه میلاد دختر کوچولوشون با میلاد حضرت رضا(ع) یکی میشه از خوشحالی دوست داشتم فریاد بکشم اما دیدم دور از ادبه . از محمد خداحافظی کردم و گفتم من جرات ندارم ۸ آبان تلفن بزنم اگه دیر تلفن زدم ببخشد .

بعد از قطع کردن تلفن خدا رو شکر کردم . یادمه سال گذشته وقتی میخواستم زیارت برم گفتن حتما دعاشون کنم که خداوند یه فرزند صالح بهشون عطا کنه  . واقعا خوشحالم که خداوند حاجت قلبیشون رو برآورده کرده .

 
 
 

270

عمریه چشم انتظارم

این تنها انتظار توست که به آدم امید داد

عمریه همه انتظارم فقط توئی تو

زندگیم شده شمردن جمعه های پرانتظار دیدار تو

گفتی میام ولی نگفتی کی

منم خسته نمیشم چشامو به آسمون می دوزم

تو تک ستاره رو روزی من می دونم که میبینم

بغض انتظارم گرفته صدامو

مثل کودکی یتیم که میخواد فقط نوازش از تو

منو گریه هام تو خلوت واسه دیدن تو

منو اون همه حسرت واسه رسیدن تو

منو کودکیم همیشه پشت پنجره نشستن

منو آرزوی دیدار حتی به خواب دیدن تو

 
 
 

269

 

۱ - دیشب نمیدونم چه مرگم بود که اونجوری با اون بنده خدا برخورد کردم وقتی می گفت پاره تنمی ، التماست می کنم به پات می افتم از خودم متنفر شدم مثل همیشه بزرگوار خوب بود بجای اینکه من عذرخواهی کنم اون عذرخواهی کرد . فقط اگه یه وقت اومد و وبلاگ منو خوند از همینجا میگم ببخشید سعی می کنم تکرار نشه .

۲ - امروز ظهری وقتی توی صف برای کپی گرفتن وایساده بودم صدای یکی که منو به اسم کوچک خوند اعصابمو حسابی به هم ریخت برگشتم با غضب نگاهش کردم آخه باور کنید چه فامیلی چه صمیمیمتی که فقط در مراسمی همدیگرو می بینم بعد اینجوری بخواهد احساس صمیمیت کنه و فکر کنه من همون دختربچه ۶ - ۵ ساله هستم که منو با اسم کوچک صدا کنه .

۳ - ساعت ۱۵ صدای زنگ تلفن که غرق داستان خوندن بودم منو به خودم آورد وقتی شماره رو دیدم باورم نمی شد سه هفته بود با یکی از دوستام قهر بودم چون مقصر بود دوست نداشتم کوتاه بیام منتظر بودم اون تماس بگیره وقتی گوشی رو برداشتم از عصبانیت یادش رفت سلام بکنم سریع سئوالشو پرسید که این مشکل رو موقع کار کردن پیدا کردم چکار باید بکنم ؟ فکر کرد مثل همیشه میگم تا چند دقیقه خودم میام ببینم چی شده منم مغرورتر از اون فقط از طریق تلفنی راهنمایش کردم حالا مشکلش حل شد یا نه گفت حل شد ممنون و بدون خداحافظی طبق معمول گوشی رو قطع کرد .

* احساس می کنم خیلی خسته ام و به استراحت نیاز دارم یه محیط آروم و بدون دغدغه . کاش بشه یه هفته برم شمال پیش دوستام ساحل دریا و جنگل و مثل همیشه به من آرامش بده یا تنهایی به باغ برم بدون شلوغی همیشه که وقتی پاتو اونجا میزاری عمه ، دایی ، خاله و عمو . . . همه اونجان و نمیشه استراحت کرد و فقط باید به تعاریف دیگران گوش بدی و حرفاشون رو تایید کنی .

 
 
 
اگر روزی دلم گرفت
یادم باشد
که خدا با من است
که فرشته هابرایم دعامیکنند
که ستاره ها شب را
برایم روشن خواهندکرد
یادم باشد
که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است
که فردامنتظرم می ماند
اگر روزی دلم گرفت
یادم باشد
که خدای من اینجاست
همین نزدیکیها
و من، تنها نیستم

 
آرشیو وبلاگ
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
آذر 1385

پیوندها



JavaScript Codes